X
تبلیغات
من ِ تنها
تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 10:4 بعد از ظهر | نویسنده : من ِ تنها
بیچاره عاشق تو!!!

با چشمانی باز و بینا

آخر عشق تو را کور خوانده بود...

 

 

 

 

 

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

پرم...از خالی هایی که پرند از خالی ها!!

پرم از حرف های پوچ!

واضح بود؟!!!



تاريخ : شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 3:4 بعد از ظهر | نویسنده : من ِ تنها
I will not make the same mistakes that you did

I will not let myself cause my heart so much misery

I will not break the way you did

You fell so hard

I learned the hard way to never let it get that far

Because of you I never stray too far from the sidewalk

Because of you I learned to play on the safe side  So I don’t get hurt

Because of you I find it hard to trust

Not only me but everyone around me

Because of you I am afraid

I lose my way

And it’s not too long before you point it out

I cannot cry

Because I know that’s weakness in your eyes

I’m forced to fake a smile a laugh

Every day of my life

My heart can’t possibly break

When it wasn’t even whole to start with

I watched you die

I heard you cry

 Every night in your sleep

I was so young

You should have known better than to lean on me

You never thought of anyone else  You just saw your pain

And now I cry In the middle of the night

Over the same damn thing

Because of you I never stray too far from the sidewalk

Because of you I learned to play on the safe side  So I don’t get hurt

Because of you I find it hard to trust

Not only me but everyone around me

Because of you I am afraid

Because of you I tried my  hardest just to forget everything

Because of you I don’t know how to let anyone else in

Because of you I’m ashamed of my life because  it’s empty

Because of you I am afraid

Because of you



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 | 11:13 بعد از ظهر | نویسنده : من ِ تنها

بعد رفتنت تموم جاده ها راه غربتو به روم وا کردن
خسته ام بس که تموم آدما مثل عاقلا باهام تا کردن
من دیوونه که بعد رفتنت از همیشه از همه عاصی ترم
اونا اما مثل آدمای کور غربت جاده رو حاشا کردن
مهربون رفته تا تو راهی نیست قد رفتن به یه رویای قشنگ
حیف به جای بافتن رویای تو فقط عکستو تماشا کردن
دیگه وقت دل زدن به جاده هاست مهربون رفته تا تو راهی نیست
باید از ستاره ها بپرسمت شاید اونا تورو پیدا کردن

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

پی نوشت:

فکرم را پر کرده

فکر اینکه چگونه به تو فکر نکنم!!!


 



تاريخ : چهارشنبه ششم مهر 1390 | 1:0 قبل از ظهر | نویسنده : من ِ تنها
 

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود

غیر از تو هرکه بود

هر آنچه نمود

نیست...

 

 

۱.....

۲.....

۳.....

اینجا به جز دوری تو

چیزی به من نزدیک نیست....تولدت ...!!!



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 | 7:23 بعد از ظهر | نویسنده : من ِ تنها
صبر یک دروغ بزرگ است

مدت هاست که با غوره ها کلنجار می روم

اما حلوا نمیشوند...!

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

۱-منو ببخش بخاطر همه دروغایی که نگفتم...

۲ـ... بخاطر زندگی که نکردم...

۳ـ... بخاطر لحظه هایی که نمردم!!!



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 | 8:54 بعد از ظهر | نویسنده : من ِ تنها
چی بگم؟

سال نو مبارک!!!!!!!!!!

لحظه هایی سرشار از معجزه داشته باشید

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

۱ـ دلگیرم ازت!!!

۲ـ نمیدونم

 



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم دی 1389 | 11:29 قبل از ظهر | نویسنده : من ِ تنها
Ari…

Fateh shodi

Aan zaman ke ASIRe daste matarsak ha nashodi

Fateh shodi

Vaghti DIVAR keshidi miane foroogh va adamak ha

Fateh shodi

Ba OSYANi ke hich kas ra yaraye edrak nabood

Fateh shodi

Ba TAVALODI DIGARAt

Be miladat khahim amad

Cheragh , Dariche , Panjarei baraye didan

Aftab ra mihmane miladat khahim kard

Faryad khahim zad : Fateh shodi

Pas

Zende bad 678 sadere az bakhshe 5 sakene Tehran

 

 

                                 MILADAT SEPID



تاريخ : جمعه سی ام مهر 1389 | 4:1 بعد از ظهر | نویسنده : من ِ تنها

وقتی که سیم حکم کند ، زر خدا شود

وقتی دروغ ، داور هر ماجرا شود

وقتی هوا، هوای تنفس ،هوای زیست

سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار ِیکی پاره استخوان

هنگامه ای ز جنبش دم ها به پا شود

وقتی به بوی سفره ی همسایه مغز وعقل

بی اختیار، معده شود اشتها شود

وقتی که سوسمار صفت پیش ِآفتاب

یک رنگ،رنگها شود و رنگها شود

وقتی که دامن ِشرف و نطفه گیر ِشرم

رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود

 

بگذار در بزرگی این منجلاب یأس

دنیای من به کوچکی انزوا شود

 

                                                            سیمین بهبهانی

پی نوشت:

1_برای همسایه که نان مرا ربود،نان،برای عزیزانی که قلب مرا شکستند،مهربانی

برای کسانی که روح مرا آزردند،بخشش و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق می طلبم

2_تبریک میگم به المیرایی که تو این 4 ماه خیلی چیزا رو یاد گرفت

3_بد بودن همیشه بد نیست!

4_این تورا بس باشد!که آشنای رنجت،نه همه کس باشد...!

5_حتی اگه سکوت کنی،مهم اینه که هستی!از پریسا یاد گرفتم!!!:)



تاريخ : جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 | 0:27 قبل از ظهر | نویسنده : من ِ تنها

درست زمانیکه باور میکنی...

درست زمانیکه میخوای طعم خوشی رو حس کنی...

درست زمانیکه فکر میکنی آرامش گم شده ت رو پیدا کردی...

درست زمانیکه شب با یه دنیا لبخند میخوابی  تا صبح با یه دنیا امید بیدارشی...

درست زمانیکه اهدافت رو برای یه آینده ی روشن پشت هم می چینی...

...

همه چی می ریزه بهم  انگار رسمش اینه!!!
زندگی قشنگت میشه یه کابوس که همه چیزو میگیره ازت

محکوم میشی به تنهایی!
شایدم یه عادته،شاید شرطی شدی،آخه یه 20 سالی هست که اینجوری زندگی کردی!
اما...

اما یه جا از زندگیت موقعی که همه درا به روت بسته شدن یکی رو پیدا کردی که عاشقته!
با همه مشکلاتت.یکی که تو رو با هیچ چیزی عوضت نمیکرد!یکی که بی نهایت بود

عشقش،مهربونیش،دستاش،چشماش،آغوشش!

اما درست زمانیکه باورش کردی...!اون وقته که همه چی خراب میشه!!!

می بینی تنها شدی اما این تنهایی با همه تنهایی های زندگیت فرق داره!

یه تنهایی به اندازه ی تمام تنهایی های 20 سال!
تلخ ، مثل زمانی که  سر کوچه از ماشین جا موندم و مامان بابا رفتن!

میدونی چقدر بهش فکر کردم؟

سعیده میگفت حکمتی داره که تو نمیدونی!اونم نمیدونست!فقط تویی که میدونی!
چرا میزاری شک کنم؟!چرا منو نادیده میگیری؟!چیز ِ زیادی خواستم؟!
واقعا خودتی؟نه!


اونکه اشکامو میبینه ولی چشماشو می بنده!


امشب دیگه باید جوابمو بدی!امشب دیگه تا جواب نگیرم برنمی گردم!امشب فرق داره

مگه نه؟خودت گفتی!همه میدونن!زیر ِحرفت که نمیزنی!!هان؟

نگام کن!
من هنوز زنده ام!مگه اینکه...................!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

1-یه معذرت خواهی بدهکارم به یه دوست!خودخواه نیستم باور کن!

2-سکوتم ار رضایت نیست.

۳-سه روزه از همیشه داغون ترم اما از همیشه خوشحالتر!
4-همیشه وقتی کلی غصه دارم بیشتر از همیشه شادم!

5-چند روزه یه ماشینی تعقیبم میکنه!
6-فکر کنم دیوونه شدم...


تاريخ : پنجشنبه بیستم خرداد 1389 | 5:53 بعد از ظهر | نویسنده : من ِ تنها

 تا حالا شده فقط اندازه چند لحظه به اتفاقات اخیر زندگیت فکر کنی و کلی بهم بریزی؟

داغون شی ، بشکنی؟

با خودت بگی چرا؟چرا من؟یه عالمه چرای بی جواب!
انگار میرسی به مرز دیوونگی،پوچی!
به دور و برت نگاه میکنی

همه آدمای دورو برت دست و پا زدنتو می بینن

اما فقط می بینن

تماشا میکنن...

چیکار میکنی؟

داد میزنی؟به زمین و زمان بد و بیراه میگی؟سکوت میکنی؟گریه میکنی؟ها؟

خودکشی ؟از خونه میزنی بیرون؟

بعدش چی میشه؟

کی به حرفات توجه میکنه؟

مامان،بابا،خواهر،برادر،دوست،دشمن...کی؟

 

اتفاقای دور و برم هر روز بزرگ تر و عجیب تر میشن

تو که می بینی!از تو بپرسم چرا؟هه

هر شب به قصه ی دل من گوش میکنی...

دلگیرم ازت!توام تنهام گذاشتی.چرا؟ من که نزدیکش بودم،من که باور کردم...

گفتم کمکم کن که سربلند شم اما تو! نشستی و تماشام میکنی!

اگه ادامه داره بهم بگو تا کی؟تا کجا؟روبرو ...آینده تاریکه...سیاهه

چشماتو وا کن!آره تماشا کن!دست به سینه!سنگی!
همشو گرفتی ازم!اما من...

چی؟

...

چرا اینجوری نگام میکنی؟

...

باشه باشه ، حق با توئه!

نقطه سر خط

.

 

__________________________________________

پی نوشت:

1- دو هفته ای میشه که سکوت میکنم موقعی که بقیه داد میزن و بیگناه محکوم میشم...

۲-دو روزه دارم فکر میکنم به اینکه چه جوریه که دو هفته سکوت کردم!

۳- دو روز دیگه مونده (بعدِ این همه بارون ِخون بالاخره پیداش میشه رنگین کمون...!)



  • قالب وبلاگ